تبليغاتX
:: برای دل خودم ::

:: برای دل خودم ::

دلم میخواد تو آبی دوست داشتن محو بشم

 

IF THEY HURT YOU
THEY HURT ME TOO

 

+نوشته شده در 87/11/17ساعت20:58توسط :. من .: |

 

 

حالا که رفته ای

 

               این روزها دلتنگم

 

                        دلتنگم که رفته اند ،

 

                                               آن روزها ........!

 

 

+نوشته شده در 87/08/27ساعت14:52توسط :. من .: |

 

من از بچگی از اون ادمایی بودم که هر لحظه یه بار هوس یه چیز رو میکرد تا خوشحالم کنه ، تا بهم انرژی بده و یه جورایی سرگرمم کنه ... و شاید همین چیزا بود که باعث میشد چهره ام شاد باشه ! اما الان هم خودم بزرگ شدم و هم تفکراتم ... دیگه مثل اون زمان نیستم ... دیگه مثل اون موقع ها نمی تونم به چیزای کوچیک و الکی دل ببندم ؟! خب شاید این خاصیت بزرگ شدنه ، که باعث میشه خواسته ها هم بزرگتر بشه !

اما بعضی خواسته ها رو دیگه مثل اون موقع نمیشه با 100 تومن و خریدن یه ادامس و عروسک برآورده کرد ، نمیشه با یه اخم کردن مامان و بابا و تنبیه کردنشون که [ نمی تونی 1 روز تلویزیون نگاه کنی ] اشتباهات رو جبران کرد ... ! الان دیگه خواسته ها رو نمیشه به زبون آورد ... خواسته منم تو دلمه ...! و فقط و خودم و خدا ازش خبر دارن ! واسه همینه که هر وقت یکی ازم می پرسه چرا ناراحتی ؟ نمی تونم جوابشون رو بدم ! چون نمی تونم خواسته ام رو بهش بگم .......... !

این چیزا رو واسه این نوشتم که بگم : خیلی چیزا تو دلمه که نمی تونم بگم ؟؟؟ نمی دونم چرا ؟ ولی گفتنش یه جور جرات میخواد و برآورده کردنش یه جور دیگه ! شاید بشه اسم این خواسته ها رو گذاشت آرزو ! همون سه تا آرزویی که همیشه امید به برآورده شدنش داریم ولی ایندفعه دیگه نه چراغی هست که برآورده اش کنه نه غول چراغ جادویی ؟؟؟

------------------------------------------------------------

دلم نمیخواد نظرات رو فعال کنم ... پس خواهشا کسی اصرار نکنه ! اگر خواستید چیزی بهم بگید توی همون اپ های پایینی نظر بدید .. ممنون !

 

+نوشته شده در 87/06/11ساعت14:15توسط :. من .: |

 

گاهی وقتا بعضی حرفا ، بعضی آدما ، بعضی رفتاراشون خیلی فکرم رو بهم می ریزه ! دست خودم نیست ، شاید چون توی اونا خودم رو پیدا میکنم و اون وقته که میشم خودم و خودش ! یه وقتایی اعصابم رو خورد میکنه ، ذهنم رو مغشوش میکنه و از اون به بعد رو هزار با بهش لعنت می فرستم که چرا ؟ چرا تو ؟

ولی گاهی اوقات هم میشه که حس میکنم چقدر بهم نزدیکیم ، چقدر می تونه کمکم کنه و چقدر به وجودش نیاز دارم ! ولی حالا نیست ....!!! یعنی هست ، درست کنارم ؛

اما اینقدر از هم دوریم که هیچ فرصتی برای کمک بهم نداریم ! کاش این فاصله نبود ، کاش می تونستم حرفام رو بهش بزنم به یه آدمی که مثل خودمه درست عین خودم ، به یه آدمی که شاید بتونم برای اولین بار با اینکه تو ظاهر با هم راحت نیستیم ولی میشه هم رو بشناسیم و اون وقته که شاید معنی دوست داشتن رو بفهمیم ....!!

ولی خب همیشه همه چیز ممکن نیست اینم یکی از اون غیر ممکن ها ! شایدم اینطوری بهتره ، دور از هم ولی خیلــی نزدیک ......!

+نوشته شده در 87/05/15ساعت22:53توسط :. من .: | |

 

سکانس اول : تو خوب می دانی سکوت چه طعمی دارد !

 

تازگی ها حجم سکوت بینمان وسیع شده است . خیلی . من از دست سکوت چشم هایت باران زده شده ام ، شدید. نمی دانم چرا وقتی بعد از قرن ها فاصله ، تو را می بینم ، تمام دهانم طعم سکوت می گیرد ؟! ( درست طعم چشمهایت را! ) دوست دارم در این مدت چند صدم ثانیه ای که پیشم هستی به تو بگویم که زندگی بدون تو از نفس عمیق کشیدن در آب دریا (!) هم سخت است ( خیلی خیلی سخت تر ؟!) اما نمی شود ؟! هرکاری می کنم نمی شود که بگویم ؟!

 

سکانس دوم : من و تو به ندرت اتفاق می افتیم !

 

 تمام درخت ها می دانند در طول این قرن هایی که تنهایی در تار و پود لحظه هایشان جا خوش کرده ، من و تو به ندرت اتفاق می افتیم . هیچ کس مثل ما نیست . یکی متوقع و ناشکیبا و بهانه گیر و دیگری مهربان و صبور و دوست داشتنی ترین . این واژه " دوست داشتنی ترین " را درخت پشت پنجره آشنا هم به کار می برد در مورد تو و من به اندازه تمام برگهای سبزش حسودی ام می شود . لطفا از این لحظه به بعد طوری به جاده زندگی وارد شو که درخت آشنا تو را نبیند ( ببین ؟! میدانم که دوستم است اما دلم نمی خواهد غیر از من ، کسی واژه " دوست داشتنی ترین " را در مورد تو به کار ببرد ؟.....! ببین ؟......! )

 

سکانس سوم : پاسخ به یک سوال مکرر !

 

همیشه ار فلسفه حضور چتر بنقش یاسی رنگ کنار اتاقم سوال می کنی و من از این پرسش آشنا هل می شوم . البته هر بار می توانم از جواب دادن طفره بروم ( تو متوجه هل شدنم می شوی اما سعی می کنی به روی خودت نیاوری ) . می خواهم امروز فلسفه حضورش را برایت بگویم ( نمی دانم چرا لب هایم تمایلی ندارند که از هم جدا شوند ....! بالاخره جدا می شوند (!) : وقتی تو می روی از در و دیوار اتاقم باران می بارد ، بی وقفه ! چاره ای نیست جز پناه بردن به چتر یاسی رنگم .....! همین !

 

سکانس چهارم

 

اگر هزار تا مشغله فکری هم داشته باشم نوشتن این سکانس را هرگز فراموش نمی کنم . بیشتر از تمام دانه های بارانی که بر صورت چتر بنفش یاسی رنگم می خورد ، دوستت دارم دوست داشتنی ترین !

 


 

این متن رو توی یه موقعیت خاص خوندم ، واسه همین خیلی باهام ارتباط برقرار کرد ، از اون موقع هر روز یه بار مرورش میکنم ، نمیدونم چرا خوندنش اینقدر برام لذت بخشه !

 

+نوشته شده در 87/05/04ساعت21:19توسط :. من .: | |

 
  دلم خیلی تنگ شده خیلییییییییییییییییییییی !

 

+نوشته شده در 87/04/31ساعت20:41توسط :. من .: |