|
IF THEY HURT YOU
حالا که رفته ای این روزها دلتنگم دلتنگم که رفته اند ، آن روزها ........!
من از بچگی از اون ادمایی بودم که هر لحظه یه بار هوس یه چیز رو میکرد تا خوشحالم کنه ، تا بهم انرژی بده و یه جورایی سرگرمم کنه ... و شاید همین چیزا بود که باعث میشد چهره ام شاد باشه ! اما الان هم خودم بزرگ شدم و هم تفکراتم ... دیگه مثل اون زمان نیستم ... دیگه مثل اون موقع ها نمی تونم به چیزای کوچیک و الکی دل ببندم ؟! خب شاید این خاصیت بزرگ شدنه ، که باعث میشه خواسته ها هم بزرگتر بشه ! اما بعضی خواسته ها رو دیگه مثل اون موقع نمیشه با 100 تومن و خریدن یه ادامس و عروسک برآورده کرد ، نمیشه با یه اخم کردن مامان و بابا و تنبیه کردنشون که [ نمی تونی 1 روز تلویزیون نگاه کنی ] اشتباهات رو جبران کرد ... ! الان دیگه خواسته ها رو نمیشه به زبون آورد ... خواسته منم تو دلمه ...! و فقط و خودم و خدا ازش خبر دارن ! واسه همینه که هر وقت یکی ازم می پرسه چرا ناراحتی ؟ نمی تونم جوابشون رو بدم ! چون نمی تونم خواسته ام رو بهش بگم .......... ! این چیزا رو واسه این نوشتم که بگم : خیلی چیزا تو دلمه که نمی تونم بگم ؟؟؟ نمی دونم چرا ؟ ولی گفتنش یه جور جرات میخواد و برآورده کردنش یه جور دیگه ! شاید بشه اسم این خواسته ها رو گذاشت آرزو ! همون سه تا آرزویی که همیشه امید به برآورده شدنش داریم ولی ایندفعه دیگه نه چراغی هست که برآورده اش کنه نه غول چراغ جادویی ؟؟؟ ------------------------------------------------------------ دلم نمیخواد نظرات رو فعال کنم ... پس خواهشا کسی اصرار نکنه ! اگر خواستید چیزی بهم بگید توی همون اپ های پایینی نظر بدید .. ممنون !
گاهی وقتا بعضی حرفا ، بعضی آدما ، بعضی رفتاراشون خیلی فکرم رو بهم می ریزه ! دست خودم نیست ، شاید چون توی اونا خودم رو پیدا میکنم و اون وقته که میشم خودم و خودش ! یه وقتایی اعصابم رو خورد میکنه ، ذهنم رو مغشوش میکنه و از اون به بعد رو هزار با بهش لعنت می فرستم که چرا ؟ چرا تو ؟ ولی گاهی اوقات هم میشه که حس میکنم چقدر بهم نزدیکیم ، چقدر می تونه کمکم کنه و چقدر به وجودش نیاز دارم ! ولی حالا نیست ....!!! یعنی هست ، درست کنارم ؛ اما اینقدر از هم دوریم که هیچ فرصتی برای کمک بهم نداریم ! کاش این فاصله نبود ، کاش می تونستم حرفام رو بهش بزنم به یه آدمی که مثل خودمه درست عین خودم ، به یه آدمی که شاید بتونم برای اولین بار با اینکه تو ظاهر با هم راحت نیستیم ولی میشه هم رو بشناسیم و اون وقته که شاید معنی دوست داشتن رو بفهمیم ....!! ولی خب همیشه همه چیز ممکن نیست اینم یکی از اون غیر ممکن ها ! شایدم اینطوری بهتره ، دور از هم ولی خیلــی نزدیک ......!
سکانس اول : تو خوب می دانی سکوت چه طعمی دارد ! تازگی ها حجم سکوت بینمان وسیع شده است . خیلی . من از دست سکوت چشم هایت باران زده شده ام ، شدید. نمی دانم چرا وقتی بعد از قرن ها فاصله ، تو را می بینم ، تمام دهانم طعم سکوت می گیرد ؟! ( درست طعم چشمهایت را! ) دوست دارم در این مدت چند صدم ثانیه ای که پیشم هستی به تو بگویم که زندگی بدون تو از نفس عمیق کشیدن در آب دریا (!) هم سخت است ( خیلی خیلی سخت تر ؟!) اما نمی شود ؟! هرکاری می کنم نمی شود که بگویم ؟! سکانس دوم : من و تو به ندرت اتفاق می افتیم ! تمام درخت ها می دانند در طول این قرن هایی که تنهایی در تار و پود لحظه هایشان جا خوش کرده ، من و تو به ندرت اتفاق می افتیم . هیچ کس مثل ما نیست . یکی متوقع و ناشکیبا و بهانه گیر و دیگری مهربان و صبور و دوست داشتنی ترین . این واژه " دوست داشتنی ترین " را درخت پشت پنجره آشنا هم به کار می برد در مورد تو و من به اندازه تمام برگهای سبزش حسودی ام می شود . لطفا از این لحظه به بعد طوری به جاده زندگی وارد شو که درخت آشنا تو را نبیند ( ببین ؟! میدانم که دوستم است اما دلم نمی خواهد غیر از من ، کسی واژه " دوست داشتنی ترین " را در مورد تو به کار ببرد ؟.....! ببین ؟......! ) سکانس سوم : پاسخ به یک سوال مکرر ! همیشه ار فلسفه حضور چتر بنقش یاسی رنگ کنار اتاقم سوال می کنی و من از این پرسش آشنا هل می شوم . البته هر بار می توانم از جواب دادن طفره بروم ( تو متوجه هل شدنم می شوی اما سعی می کنی به روی خودت نیاوری ) . می خواهم امروز فلسفه حضورش را برایت بگویم ( نمی دانم چرا لب هایم تمایلی ندارند که از هم جدا شوند ....! بالاخره جدا می شوند (!) : وقتی تو می روی از در و دیوار اتاقم باران می بارد ، بی وقفه ! چاره ای نیست جز پناه بردن به چتر یاسی رنگم .....! همین ! سکانس چهارم اگر هزار تا مشغله فکری هم داشته باشم نوشتن این سکانس را هرگز فراموش نمی کنم . بیشتر از تمام دانه های بارانی که بر صورت چتر بنفش یاسی رنگم می خورد ، دوستت دارم دوست داشتنی ترین !
این متن رو توی یه موقعیت خاص خوندم ، واسه همین خیلی باهام ارتباط برقرار کرد ، از اون موقع هر روز یه بار مرورش میکنم ، نمیدونم چرا خوندنش اینقدر برام لذت بخشه ! |
About![]()
دوباره شب Archivesهفته سوم بهمن 1387هفته چهارم آبان 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته اوّل فروردین 1387 Links
خدايا بهش بگو ... |